سید محمد طه هاشمی سید محمد طه هاشمی ، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره

ستاره آسمون زندگی ما

بهترین روز دنیا،روز تولد توست،دلبرشیرینم تولد یک سالگیت مبارک

  روز يازده تير 1391 ُساعت چهارده و چهل و پنج دقيقه تو بيمارستان نجميه تهران به دنیا اومدی انگار همين دیروز بود که براي اولين بار روی ماهتو دیدم؛انگار همین دیروز بود که حس شیرین مادر شدن و به من چشوندی؛انگار همين ديروز بود كه با تمام نگراني‌هاي من و باباي قدم رو چشم ما گذاشتي و چشم‌هاي نازت رو رو به دنيا باز كردي هنوز صدای گریه تو اتاق زایمانم تو گوشمه هنوز حس اولین باری که تو آغوشم کشیدمت واز وجود خودم بهت شیر دادم تو بدنمه هنوز اولین باری که ٣٠ روز از بودنت کنار من وبابایی میگذشت واولین ماهدونگیت بود و ما تو ذوق وشوغ بودیم جلوی چشامه یادمه اولین واکسنت که ٢ ماهگی بود تنم میلرزید وقلبم درد میگرفت که میخوان سوزنت...
6 مهر 1392

در سایه آفتاب پدر

پسر قشنگم يادت مي يادمامان جونم يه متني در باره خواسته‌هاي يك مادر نوشته بودم بابايي تو نظراتش گفته بود چرا فقط مادر پس پدر چي هههههههههههه منم به خاطر اينكه دل بابايي نشكنه يه متن در مورد پدر آماده كردم تا واسه بابا اينجا بذاريم و از همين جا بهش بگيم كه من و شما چقدر دوستش دارم و قدر زحماتشو مي‌دونيم. بابايي عاشششششششششششششقتيم ......   پدر! گرچه خانه ما از آینه نبود؛ اما خسته‌ترین مهربانی عالم، در آینه چشمان مردانه‏ات، کودکی‏هایم را بدرقه کرد، تا امروز به معنای تو برسم . می‏خواهم بگویم: ببخش اگر پای تک درخت حیاطمان، پنهانی، غصه‏هایی را خوردی که مال تو نبودند ! ببخش...
6 مهر 1392

عكس‌‌هاي آتليه روز تولد آقا محمد طه

پسرم،‌بهترينم، روز تولدت علاوه بر اينكه من و بابايي براي شما جشن گرفتيم؛‌سه تايي رفتيم آتليه وآقاي عكاس از شمانفس مامان عكس هاي زيادي انداخت و يه عكس خانوادگي هم انداختيم اولش توي آتليه خيلي پسر خوبي و آقايي بودي ولي آخراش خسته شده بودي و گريه كردي. قربون اون شكل ماهت بشم پسر عزيزم همه جاي خونه پر شده از عكس‌هاي روي ماه شما.البته بگما مامان جون آقاي عكاس فايل عكس‌ها رو اجازه ندارن كه بدن ولي ما انقدر توي اين آتليه عكس‌هاي شما رو چاپ كردم كه ديگه مجبور شدن فايل عكس ها رو بدن. اينم چند نمونه از عكس‌هاي آتليه من ديوونه اين كاريم كه داري انجام مي‌دي پهلوونه مني .....
6 مهر 1392

جوجه‌ي من سيزده ماهگيت مبارك.

پسر عزيزم 11/5/92 سيزده ماهه شدي گلم مباركت باشه راستي عزيزم بايد بگم كه 11/5/ 92 سيزده ماهه شدنت مصادف بود با تولد 28 سالگي مامان. كارهايي هم كه الان انجام مي دي:اين روزها خيلي كنجكاو و شيطون شدي، به همه جا سرك مي كشي ،‌تمام كشوها،‌كابينت،‌كمد،‌كشوهاي فريزر رو مي ريزي بيرون و بعد مي خندي،‌باي باي،‌دست دسي،‌سرسري مي كني،‌نماز مي خوني دستت رو مي زاري روي گوشت اله اكبر مي كني،‌يا علي مي گي،‌مامان ،‌بابا،‌دد،‌آب ،‌تاب تاب عباسي،‌مي گي، دستت رو مي گيري به وسايل و راه مي‌ري چند ثانيه‌اي بدون كمك وايميستي، اطرافيان رو كامل مي شناسي به من و بابايي خيلي وابست...
6 مهر 1392

گل انارم، باغ بهارم،‌پسر گلم چهارده ماهگيت مبارك

عزیز دلم پسر نازم 11/6/92 چهاره ماهه شدي عشقم الهی 14000 ماهه بشی مامان. گل قشنگ باغ زندگیم محمد طه‌ي من ماماني به اندازه تموم ستاره های آسمون ، ریگ های بیابون و قطره های بارون می خوادت و دوستت داره مامانی اينو بدون شما تموم زندگیمي هیچ وقت این قدر این حسو نسبت به کسی نداشتم ولی تازه می فهمم مادر بودن یعنی چی ؟ دوست داشتن مادرونه چیه؟ البته پسرم قبلاً‌هم بهت گفتم بعد باباییت تو تموم دنیامی. بابایی اولین عشق زندگی منه و از الان تا هميشه مي توني به دستهاي بابا رضا تكيه كني كه اون بهترين و محكم ترين تكيه گاهته و شما زیباترین هدیه ی معبودم به من هستي. نمیدونم روزی که می خوانی حرفای دلم را چه حسی نسبت به مامانی داری .......
6 مهر 1392